تبليغاتX
یکبار عاشقانه تر از همیشه
یکبار عاشقانه تر از همیشه

The end of the world is at your hand



هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی

 از روان پزشک پرسیدم:

 شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

 روان پزشک گفت:

ما وان حمام را پر ازآب می کنیم

و یک قاشق چایخوری یک فنجان و یک سطل جلوی

 بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالی کند.

 من گفتم:

 اهان .

فهمیدم.

ادم عادی باید سطل را بردارد

 چون بزرگتر است.

 روان پزشک گفت:

 نه.

ادم عادی در پوش زیر اب وان را برمی دارد


جمعه بیست و هفتم آذر 1388 |

 

یه موقع به انگشتات فشار نیاد انقدر کلیک میکنی.............

 


یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |

 

حجاب:

 

ختری با مادرش در رختخواب

درد دل می کرد با چشمی پر آب

گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از ۲۶ افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچکس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر، یکی را تور کن

گفت دختر مادر محبوب من

ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم میاید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

باوقار و سر به زیرم هرکجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟؟!!

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعید و یاسر و ایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد، بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی و حساس بود

بعد از آن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت، خیلی گهی

واقعا که پوز مادر را زدی!!!


پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 |

 

نامه

 

     

 
علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم

دروغ بود و بی احساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

به دو رویی تو بیشتر پی می برم و

این احساس در دل من جا میگیرد که بالاخره باید

از هم جدا شویم دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که

روزی شریک زندگی تو باشم و اگر چه عمر دوستی چون گلهای بهاری کوتاه بود

در این مدت کم به طبیعت فرومایه و هوسهای پست تو پی بردم و

بسیاری از صفات و اخلاق تو برایم روشن شد مطمئن هستم که

این خشونت و تنه خوئی بالاخره تو را بدبخت خواهد کرد

اگر ازدواج ما سر گیرد

تمام عمر با پشیمانی خواهی گریست و اگر افسانه آشنایی پایانش جدایی باشد

خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است که بگویم

این موضوع را هیچ گاه فراموش نکن و مطمئن باش  که

این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر

باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی بنابراین از تو میخواهم

جواب نامه مرا ندهی چون نامه تو سرتاسر

دروغ و تظاهر است و تنها چیزی که نداری

محبت است و من تصمیم گرفتم برای همیشه

تو و یادگاری تلخ عشقت را فراموش کنم دیگر به هیچ وجه نمیتوانم

خودم را راضی کنم که دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم

و حالا اگر می خواهی به محبت من پی ببری نامه مرا یک خط در میان بخوان

... دوستت دارم ....


سه شنبه هفدهم آذر 1388 |

 

شایدکسی روکه باهاش خندیدی یک روزفراموش کنی ولی کسی روکه به خاطرش گریه کردی هیچ وقت فراموش نمی کنی


سه شنبه هفدهم آذر 1388 |

 

خوب اینم شد زندگی؟losersmiley.gif : 43 par 28 pixels.همینه دیگه...تو ایران آزادی نیست

نمیدونم به چیش دارن افتخار میکنن بعضیااگه این نظام عوض میشد اونوقت افکار بیخودو تعصبی کمتر داشتیمArabic Veilحرفام که سیاسی نبود پس فردا بیان ببرنم بعد بگن مفقودالاثر شدبیخیال یه مشکلی پیش اومده که به نظرم ریشش بر میگرده به نبودن یا کمبود آزادیمیگذریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم................

دلم واست تنگیدهچقدر احساس بدی بهم دست میده وقتی میبینم نمیتونم وقتمو باتو بگذرونمcrybaby.gif : 46 par 35 pixels.خوب فقط میتونم بگم به امید روزای بهتر البته مطمعنم با گذشت زمان اوضاع بهتر میشهولی زمان انگار نمیگذرهمن اینجوری نبودم!!!روز به روز شدت علاقم بیشتر میشهواسم خیلی جالبه بفهمم تو که قبل ازمن تو هیچ رابطه ای نبودی چی شد که اونروز راحت اومدی طرفمslowdance.gif : 44 par 25 pixels.جالبه واسم...من هیچوقت نشده بود بیام اونجا...واسه اولین بار بود اومده بودم اونجااصلا اونروز کاملا بی هدف اومده بودم اونجاخیلی اون روزو دوست دارم...خوشحالم که اومدم اونجا...وخوشحالم که تو دم آخراومدی سراغم چون دیگه داشتم میرفتمو پری میپرید!!!!!دلم میخواد دلیلشو بدونم که چرا تویی که میگی قبل من اصلا تو این فازا نبودی اومدی پیشمراستش اون موقع که داشتیم واسه اولین بار کنارهم راه میرفتیم به خودم گفتم اینم یکی مثل بقیه...فوقش ۲روز هستو بعدشم  میره دنبال کارش...با خودم گفتم الان کلی قصه سر هم  میکنه و تحویلم میدهاصلا فکرشو نمیکردم یه روز انقدر بهت علاقه مند میشمFrench Kissخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوستت دارمIn Loveدلم واست بدجور تنگهJazz BassHello

                                                                         Heart Smile


جمعه سیزدهم آذر 1388 |

 

دعای پسر مجرد
اللهم ارزقنا حوریا تک دانه و کم توقعا و والدینها رو به موتا و جهیزیتها کامله و کدبانوا فی اامور المنزل و تسلیما لخشمنا و خدمتنا


مرد به خدا می گه: چرا زن رو زیبا آفریدی؟
خدا می گه: واسه اینکه تو دوستش داشته باشی!
دوباره می پرسه پس چرا ناقص العقله؟
خدا هم درجواب به این سوال احمقانه
مرد پاسخ میده:
واسه این که تورو دوست داشته باشه!!!

انواع مرد: اروپایی:یه زن داره یه دوست دختر(زنشو بیشتر از دوست دخترش دوست داره) مرد امریکایی: یه زن داره یه دوست دختر(دوست دخترشو بیشتراز زنش دوست داره) مرد ایرانی:یه زن داره سی تا دوست دختر(مامانشو رو از همه بیشتر دوست داره)

گفت مردی به همسرش روزی... من بمیرم چگونه خواهی زیست؟ گفت: از چند و چون آن بگذر.. تو بمیری برای من کافیست

 


[ زی ذی نامه ]
الهی ! به‎ ‎مردان درخانه ات. به آن زن ذلیلان فرزانه ات .
به آنانكه در بچه داری تكند. یلان عوض كردن پوشكند .
به آنانكه باذوق وشوق تمام . به مادرزن خود بگویند : مامان .
به آنانكه دامن رفو میكنند. زبعد رفویش اتومیكنند.
به آن قرمه سبزی پزان قدر . به آن مادران به ظاهرپدر .
الهی ! به آه دل زن ذلیل . به آن اشك چشمان ممد سبیل !
كه ما را براین عهد كن استوار! ازاین زن ذلیلی مكن بركنار


جمعه سیزدهم آذر 1388 |

 

me&u

دلم برات تنگ شده......................................................

خیلی خیلی دلم برات تنگ شده........................

چقدر از بی تو بودن بیذارم...تو.......تو.....تو.........

تورو میخوام.......

من بی تو میمیرم......

دوستت دارم


دوشنبه نهم آذر 1388 |

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
...
خواهد آمد شب شراب و هوس
داغی بوسه ها و حرم نفس
یک نگاه پر از امید و هنوز
شب آغوش ما و کنج قفس

من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی

از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی

دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی

دیده ام جای تو باشدچه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه توسپارم چه بدانی چه ندانی

کاش میشد عشق راتکثیر کردخواب چشمان تو راتعبیر کرد

کاش میشد شبنم عشق تو راصبح دم از برگ ها تبخیر کرد

کاش میشد رقص هر پروانه را در میان شعله ها تفسیر کرد

کاش میشد همچو گلها ساده بود سادگی را با تو عالم گیر کرد


بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم


و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم

و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم

و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم

گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا

که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

برای سرخوشی لحظه هات هم که شده

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

داره بارون میاد..دلم واست خیلی تنگه


شنبه هفتم آذر 1388 |

 

Hamoon

دلم حق داره از تردید

یه عمری بی وفایی دید

به حال هرکی غم خورده

یه جورایی بهش خندید

آخــــــــــــه چی بگم بهت؟بعد این همه وقت یه لحظه به ذهنت خورده بذاری بـــــــــری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه دیگه نمیشه...تا اینجاش اومدی بقیشم بایــــــــد بیای...حالا هر مشکلی که میخواد پیش بیاد...کی گفته forgetبهت اعتماد نداره؟

forgetغلط میکنه بهت بدبین باشه!!!!!

ho3eynتمام زندگیه پریه....من بعضی وقتا یعنی اکثرا ناراحتت میکنم اما تو جدی نگیر حرفامو...همیشه خوشبین باش!!!!!!!!!!!!!!!!!!


جمعه ششم آذر 1388 |

 

اینم طریقه ی برخورد با مزاحمین

اینم روشهای ایجاد مزاحمت

 

ولی بعضیا یاد نگیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


سه شنبه سوم آذر 1388 |

 

همیشه تو عنوانش گیر میکنم!عنوان نمیخواد بیخیال

 در دلم ، هیچ هیاهویی نیست

گاه که به آرامش اکنون می اندیشم

به روزگار ِ پریشان ِ پیشین غبطه می خورم ؛

همان روزگاری که حسرت ِ آرامش ِ امروز را داشته ام..

حسرت ِ بی دل به سر بردن ِ امروز

و

غبطه ی آن آشفته حالی ِ دیروز ؛

بی گمان

افسوس باید خورد بر عمر ِ پر افسوس..

امّا،

من عشق را بر تک تک لحظه ها ، حک می کنم

تا یادم نرود که دریغ از چه میکشم..

ناب ، بکر و محال

درست مثل زندگی..

 

 

مگر نه اینکه خدا ترا قسمت من کرد

می خواهم برای تو خودم را قسمت کنم

تکه تکه

ذره ذره

تا بیشتر نگاهت کنم و بیشتر نگاهم کنی

و بیشتر که دلت تنگ شد سهم خودت را ببری

می خواهم آنقدر خودم را قسمت کنم

تا همه بگویند

((خدا )) من را قسمت تو کرد ...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com


یکشنبه یکم آذر 1388 |

 

30n30n ..به عنوان اولین رپش خوبه متن آهنگ داداش(سینا)(سین سین)

داره اون روزای سرد پاییز یادم میاد که گفتی میخوای بری تا تنهایی یادت بیاد!گفتم تارفتن من کلی فاصلست گفتی پل عشقمون چقدر زود شکست،آخرین نگاهت مثل آتیش موند رو قلبم من جداییو باتو آره باور کردم،چثدر سخت گذشت اون همه خاطراتمون!آره نیستو نابود شد جاپای عشقمون..گفتی میخوای بری من گفتم زودتر برو،،دیگه طاقت نداشتم باتو باشم رودررو..زدم فریاد خدایا این دیگه چه رسمیه..هرکی بهت گفت دوست دارم آره الکیه..تورفتی از زندگیه من من دیگه ازتو خستم...گفتی من عشق جدیدمو پیداکردم؛تاحالام که بات بودم اشتباه میکردم..منم با لبخندی تلخ جوابتو دادم..چون که همه احساسمو به پاتو داده بودم،

تمام تصمیم تو از سر هوس بود این سادگیه تو بود که عشق پاکتو ربود..من میخواستم همه چیرو بهت بگم ولی تو درارو بسته بودی پشت هم..

این رفتن تو هچوقت راه برگشتی نداشت،دور شدن تو واسه من هیچ غمی نداشت،عبرتی که از باتو بودن به دستمه پیروزیه واسه من نمیگم شکستمه!

اگه تو عشقت تو عذاب دنیا بکشی،با اشک دودیده طرحی از دریا بکشی..تا تنهاییه من واسه تو هزارتا فرصت هست...تنها نشدی که درد تنهایی بکشی...

جای سرد دستات رو شونم سنگینی میکنه اون عشق الکیتم شده مصادره...ته خط این جاده واسه من یه بن بست بودو مسافری که بام بود منو جا گذاشته بود!!

همیشه از بیداریه این خواب من میترسیدم...از خودم میپرسیدم که کجاست جای من؟!!وعده های دروغیت مثل پک تو سرم بود این هوس تو بود که عشقتو ازت ربود...

میگن وقتی یاری میخوای دستتو بگیر بالا..آخه جواب عشق پاک من این بود خدا؟؟؟

درست یادم میاد روز اول زیر بارون..گفتی خوشبختیرو میخوام بهت بدم نشون..منم گفتم باشه باهاتم تا آخرخط!!!!

پایان تعبیر این بود آره یه خیانت..درای آرامش دیگه یکی یکی بسته..پلای خوشبختیمم همه از جا شکسته...تورفتی از زندگیه من من دیگه ازتو خستم!!!!!!!!!!!!!!!!


جمعه بیست و نهم آبان 1388 |

 


پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 |

 

شخصیت افراد متناسب با رنگ مورد علاقه

قرمز، خوش قلب و مهربان

شما رنگ قرمز را دوست داريد، روان‌شناسان مي‌گويند آدمي خوش قلب اما خودپرست هستيد.

قرمز رنگ عشق و تنفر و فداكاري و خشونت و خون و آتش است. كسي كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نمي‌تواند در زندگي بي‌تفاوت باشد. اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و كمي عجول هستند. احتمال شكست بخصوص در عشق براي آنها فراوان است. قضاوت‌هاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي‌هايشان مي‌شود. با آن‌كه در عشق كاملا فداكارند، اما اگر روزي حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي‌جنگند. دو عيب بزرگ خودپرستي و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبي و حس بزرگ‌طلبي است. به طور كلي دوستداران رنگ قرمز داراي خصوصيات متضادي هستند.

صورتي، متعادل و ملايم

رنگ صورتي در واقع همان قرمز است كه كمرنگ شده باشد. اگر به اين رنگ علاقه داريد تمام صفات رنگ قرمز را كمي ملايم‌تر دارا هستيد. شما آدمي با گذشت هستيد و در عشق، تندي نشان نمي‌دهيد. ديگران را خوب درك مي‌كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار مي‌كنيد و به دليل نشاط و شادابي‌تان مورد علاقه اطرافيان خود هستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكست‌ها، خشونت‌ها و دشواري‌هاي زندگي را تحمل كرده‌اند و با مشكلات فراوان مواجه‌ شده‌اند.

آبي، نظم، پشتكار، تنهايي

رنگ آبي از رنگ‌هايي است كه طرفداران زيادي دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملا مي‌توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنترل كنيد. ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي‌كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد. در خريد و پوشش لباس قناعت مي‌كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروري كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل مي‌كند و كساني كه از نظر هوش و فهم بر شما برتري دارند شمار ا ناراحت مي‌كنند. كارهاي خود را از روي نظم و ترتيب و برپايه قواعد معيني انجام مي‌دهيد. يكي از صفات مشخص شما پشتكار شماست.

ارغواني، رنگ عرفان

رنگ اسرارآميز و با شكوهي است. دوستداران اين رنگ پيوسته مجذوب زيبايي‌ها و ظرافت‌ها مي‌شوند و مغرور و اجتماعي هستند. معاشرت با اين دسته لذت‌بخش است چرا كه به امور معنوي بيشتر مي‌پردازند. ارغواني رنگ مورد پسند عرفا نيز هست.

قهوه‌اي، قابل اعتماد

اگر رنگ قهوه‌اي را دوست داريد كاملا مي‌توان روي شما حساب باز كرد. باثبات و مقدس، شاعرپيشه و كمي فيلسوف مآب هستيد. بندرت تغيير عقيده مي‌دهيد و با‌ آن كه كمتر تصميم مي‌گيريد اماهر بار كه تصميمي بگيريد آن را به مورد عمل مي‌گذاريد. شما كاملا در نگهداري پول و اسرار ديگران قابل اعتماد هستيد. ميل داريد پيوسته در عالم خودتان باشيد و گاهي اوقات با اطرافيان خود رفتار خشونت‌آميزي در پيش مي‌گيريد. در عشق هرگز بدبين و تند نيستيد.

خاكستري، احساس

اين رنگ مظهر چشم‌پوشي از خوشي‌هاي دنياست. كساني كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب در زندگي احساس رضايت مي‌كنند، خاكستري رنگ عقلاست و جواناني كه به اين رنگ اظهار علاقه مي‌كنند در واقع خود را هم‌شأن و همتراز اشخاص كهنسال مي‌دانند و در زندگي احساس بي‌نيازي مي‌كنند. در عشق بر افراد مسن‌تر از خود تمايل دارند و اغلب كساني كه از نظر فكر و ايده به آنها برتري دارند خيلي آسان طرف توجهشان قرار خواهند گرفت.

پرتقالي، صداقت آري، هوسبازي هرگز

رنگي است تركيبي و آنهايي كه اين رنگ را رنگ دلخواه خود مي‌دانند متكي به نفس نيستند. اجتماعي و خوش خلقند و با مردم خوب رفتار مي‌كنند.

نفوذ در اين‌گونه افراد مشكل است. كسي كه آنها را دوست بدارد مي‌‌تواند با او به آساني ازدواج كند. هوسباز نيستند و اگر با كسي دوستي كنند صداقت و فداكاري دارند. اگر افراد اين دسته با كسي كه خصوصيات اخلاقي خودشان را داشته باشد ازدواج كنند سعادتمند مي‌شوند.

سبز، كنجكاوي

رنگ سبز طبيعت و تازگي است. اگر به اين رنگ علاقه داريد زندگي با شما آسان است. نقطه اشتراك فراواني با افراد علاقه‌مند به رنگ پرتقالي داريد. روابط شما با ديگران بر پايه اصول و قرارداد است. دوست نداريد كه در زندگي‌تان حوادثي به وقوع بپيوندد، اما كنجكاوانه به ماجراهاي زندگي ديگران توجه داريد.

فيروزه‌اي، اسرارآميز و پندناپذير

دوستداران اين رنگ اسرارآميز و احساساتي هستند و كارهاي شخصي خود را به خوبي اداره مي‌كنند. پشتكار دارند و باثباتند و به نصايح ديگران در مورد كارهاي خود كمتر توجه دارند. فيروزه‌اي معمولا رنگ مورد علاقه خانم‌هاست.

سياه، خوش‌ذوقي و ظرافت طبع

اين رنگ برخلاف عقيده همگان رنگ نوميدي و عزا نيست، بلكه نشانه خوش‌ذوقي و ظرافت طبع است. اگر از دوستداران اين رنگ هستيد مسلما به شخصيت اطرافيان خود احترام مي‌گذاريد و براي آن كه ديگران را باارزش و برجسته نشان دهيد از هيچ گونه كمكي به آنها دريغ نمي‌كنيد و هرگز خود را به ديگران تحميل نمي‌نماييد. همچنين عقايد و نظريات ديگران را به آساني مي‌پذيريد.

 


    طالع بینی شخصی

 
 

 

 


سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 |

 

شوخی شوخی جدی...

دیروز خیر سرمون میخواستیم بریم خونه ی یکی از دوستام که واسه امتحان حسابان دوکلمه درس بخونیم ورفتیم..

وقتی رسیدیم اونجا برادر دوستم که قرار بود نباشن تشریف داشتن..(اونم به همراه 4 تن از برادران دینی!)...

ماهم مثل دخترای خوب سرمونو انداختیم زیرو رفتیم تو اتاق دوستم که از قضا و کاملا اتفاقی بعدا اتاق برادرشون از آب دراومد...!

ما که روحمونم خبر نداشت این 5 برادر دینی واسه چی اینجان اونم دقیقا همون وقتی که ما قرار بود بیایم...!ما 3نفر بودیم...

منوسحروفاطی...بسم الله گفتیمو نشستیم پای درس(باتمرکز کامل اونم در شرایطی که صدای هرهروکرکر آقایون بالا بود)...یه ربعی گذشتو ما داشتیم میخوندیم که برادر فاطی همون فرشاد درزدو اومد تو(درنمیزد سنگین تر بود)

یکم اومد با فاطی زیر گوش هم پچ پچ کردنو رفت بیرونو درو بست....حالا منو سحر که از فضولی داشتیم میمردیم خودمونو زدیم به اون راه...

ولی آخرش نتونستمو پرسیدم این داداشت چرا مشکوک میزنه انقدر؟

فاطی یکم قاطی کردوگفت هیچیش نیست...

منم که اصلا نفهمیدم چش بود!!!!!!!!!!

10دقیقه بعد دیدیم صدایی نمیاد..فاطی گفت مثل اینکه رفتن بریم بیرون ادامه بدیم...وقتی رفتیم دیدیم برقا خاموشه(نکته کنکوری)همه جام تاریک تاریک..فاطی گفت سحرمنو پری میریم بالا تو برو از یخچال یکم آب بیار...سحرم بنده خدا رفت...

رفتیم بالا دیدیم خیر این سحر نمیاد...هرچی صداش زدم جواب نداد..گفتم حتما دوباره داره مسخره بازی درمیاره میخواد منو بترسونه.....

فاطی گفت بریم دنبالش...رفتیم طبقه پایین که همچنان برقا خاموش بود...خواستم روشن کنم ولی روشن نشد...فاطی گفت حتما اتصالی کرده....هرچی سحرو صدازدیم جواب نمیدادو خبری ازش نبود...

دیگه حسابی ترسیده بودم آخه کفشاشم بودو بیرون نرفته بود...فاطی رفت تو حیاطومنم تو تاریکی رفتم تو همون اتاق قبلیو نگاه بندازم..

وارد اتاق که شدم یه نفر بادستش جلوی دهنمو گرفت...من اولش فکر کردم سحره ولی یکم که توجه کردم فهمیدم که خیر یکی ازهمون آقایونه...

من از ترس خشکم زده بود که یه دفه صدای جیغ سحرو شنیدم از طبقه بالا....نزدیک بود قلبم وایسه...پسره دستشو برداشتو گفت حرفی نزن همین جا میمونیم کار دارم...

اینو گفتو اومد نشست کنارم....من خودمو کنار کشیدمو بلند فاطیو صدا کردم...تو همون تاریکی فاطی اومد تو اتاقو گفت چته پری؟بیژن پسر خوبیه!!اذیتت نمیکنه...

من دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدمو مونده بودم چرا فاطی داره بادوستاش همچین کاریو میکنه؟

فاطی رفتو درم بست....من موندمو تاریکیو بیژن...اصلا تا حالا ندیده بودمش...دستام از ترس یخ کرده بودو می لرزید...بیژن داشت منو بیشتر میترسوند...رفت کناراتاقودکمه های لباسشو باز کرد...من سریع از اتاق زدم بیرونو خواستم برم سمت درخروجی که فرشاد وایساد جلومو گفت

کجا حالا زوده... منم گفتم تورو خدا بذار برم...یه دفه برقاروشن شدو دیدم همشون نشستنو با خنده به من نگاه میکنن...سحر اومد جلو دستامو گرفتو گفت نترس بابا باهات شوخی کردیم...

میخواستیم یکم سر کارت بذاریم....من که دیگه جوش آوردم رفتم وسایلمو جمع کردمو خواستم برم بیرون که همه گیر دادن بمونو ما منظور بدی نداشتیمو از این حرفا...

من حسابی کلافه بودم ...به نظرم شوخی های بهترم بود که پسرا توش نقشی نداشته باشن اونم یه همچین نقشی...

نموندمو زدم بیرون از خونه ....رفتم پارک روبه رو نشستم...تمام بدنم هنوز از ترس می لرزیدو سردرد شدیدی گرفتم...

یکم که حالم بهتر شد رفتم خونه...بدترین شوخی عمرم بود...آخه این چه حرکتی بود من تو اون اتاق نزدیک بود سکته کنم...دیگه چرا بیژنه داشت لباسشو درمیاورد؟؟؟این شوخی نبود...ببین فاطی جبران میکنم اونم از نوع وحشتناکش...پس مواظب خودتو اون داداش عوضیت باش...


یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 |

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد


 


در بهاري روشن از امواج نور


 


در زمستاني غبار آلود و دور


 


يا خزاني خالي از فرياد و شور


 


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد


 


روزي از اين تلخ و شيرين روزها


 


روز پوچي همچو روزان دگر


 


سايه اي ز امروزها ، ديروزها !


 


ديدگانم همچو دالانهاي تار


 


گونه هايم همچو مرمرهاي سرد


 


ناگهان خوابي مرا خواهد ربود


 


من تهي خواهم شد از فرياد و درد


 


خاک مي خواند مرا هر دم به خويش


 


مي رسند از ره که در خاکم نهند


 


آه شايد عاشقانم نيمه شب


 


گل به روي گور غمناکم نهند


 


بعد من ناگه به يکسو مي روند


 


پرده هاي تير? دنياي من


 


چشمهاي ناشناسي مي خزند


 


روي کاغذها و دفتر هاي من


 


مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش


 


هرچه بر جا مانده ويران مي شود


 


روح من چون بادبان قايقي


 


در افقها دور و پنهان مي شود


 


مي شتابند از پي هم بي شکيب


 


روزها و هفته ها و ماهها


 


چشم تو در انتظار نامه اي


 


خيره مي ماند بچشم راهها


 


ليک ديگر پيکر سرد مرا


 


مي فشارد خاک دامنگير خاک !


 


بي تو ، دور از ضربهاي قلب تو


 


قلب من مي پوسد آنجا زير خاک


 


بعدها نام مرا باران و باد


 


نرم مي شويند از رخسار سنگ


 


گور من گمنام مي ماند به راه


 


فارغ از افسانه هاي نام و ننگ




پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |

 

چرا؟

شب بود..یعنی نیمه شب...خونه نبودم...اون شب با بچه ها موندیم باغ...سرد بود..از خواب بیدار شدم...نمیدونم چرا ولی از اتاق

رفتم بیرونو تو اون سرما ایستادم کنار استخر....تو حالو هوای خودم بودم که از پشت سرم صدای آرومی شنیدم...: پری سردت

نیست؟....سرمو برگردوندمو خیلی آروم گفتم نه...اما سردم بود...اومد نزدیکم کنارم ایستادو شروع کرد به حرف زدن...خیلی

آروم حرف میزد آخه میخواست کسی بیدار نشه....رفتیم تو ماشین نشستیمو بخاریو روشن کردیم...خیلی دلش گرفته بود...درکش

میکردم...دلش میخواست واسم دردودل کنه...منم به حرفاش گوش میدادمو حرفی نمیزدم...

اززندگیش میگفت از گذشتش از عشقی که نابودش کرده بود...خیلی چیزا واسم روشن شد...حالا دیگه کنجکاو نمیشم که چرا انقدر

تو خودش بود...

اون شب تا صبح حرف زدومن فقط گوش میکردم...حرفاش که تموم شد بهم گفت این حرفا پیش خودت بمونه...گفت داره دیوونه

میشه از تنهایی...ازم خواست کمکش کنم تا عشقش برگرده...منم خیلی تلاش کردم اما نشد........

و حالا دیگه تو این دنیا نیست که زجر بکشه...دیگه نیست که منتظر باشه عشقش برگرده....خودکشی کرد...ومن دلم میسوزه که

چرانتونستم واسش کاری کنم...چرا اون دختر کاری کرد که اون از زندگی دل بکنه...دیشب خوابشو دیدم اومده بود بازم واسم

دردودل کنه تو همون ماشین ...نیمه شب بود...بهم میگفت تو بهترین دوست منی...آخه من همیشه درکش میکردم همیشه سعی

میکردم اون دختره برگرده پیشش...اما نشد...نباید اینجوری میشد...ای کاش زنده بود...اون فقط 23 سالش بود....

چند روز پیش اون دخترو دیدم،دیدم که با یه پسره بود شاد شاد...بی اختیار بهزادو به یاد آوردم...یادم اومد که اشک میریختو میگفت پری برو باهاش صحبت کن برگرده....

واقا واسه اون دخترو امثال اون متاسفم...مرگ بهزاد پای اون دختره...وامیدوارم یه روز یه کسی همین بلارو به سرش بیاره...

 


پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |

 

زندگی بهتر از این نمیشه......

چقدر خوابم میاد...دلم میخواد بخوابم اما اصلا حالو حوصله ندارم حتی واسه خواب..

چقدر از این خونه بدم میاد...صبح تا بعد از ظهر که نیستم بعدشم که میام خونه یه سلام زوری میکنمو میرم تو اتاقمو تا شب اونم واسه خاطره سریال میام بیرون از اتاقم وتو این مدت هیچکس نمیاد بپرسه مردی یانه...

اوضاع خونه خیلی بده..مثل دشمنای خونی میمونیم باهم...خودمم همینطور نمیدونم چرا نمیتونم تو خونه خوش اخلاق باشم...

اکثرا که با پدرجان صحبت نمیکنم هروقتم دوکلمه حرف میزنیم کار به ناراحتیو بحث میکشه...مامانم که دو روزه باش یه کلمم حرف نزدم...

خونه واسه من شده یه جایی که فقط شبو بتونم بی دردسر بخوابم وگرنه خیلی دوست دارم بذارم برم...حیف که دخترم...بیخیال...چه سردرد سگی افتاده به جونم...

خیلی حرفا رودلمه که دلم میخواد واسه مامان اینا بگم اما اصلا آبمون تو یه جوب نمیره...

من انگار تو این خونه مردم،از کنارم رد میشن نگاهم نمیندازن...خیلی جالبه...جالبه که همین افراد نزدیکترین افراد به مننو خیره سرشون باید تکیه گاهو همدم باشن...نخواستم بابا..

منم دیگه واسه بهتر شدن رابطمون جون نمیکنم آخه به قول خودشون ایراد ازمنه ومنم که اخلاقم سگیه.....

خیلیم واسم بد نیست آخه من اکثر مواقع تنهامو همیشم با خودم حرف میزنم...واسه مشکلاتم با خودم مشورت میکنم...آخه کسیم واسه دردودل ندارم...همیشه دیگران فقط شریک شادیام بودن...راستش یه چیزو خوب فهمیدم...

که ترجیحا نمیگم...

همیشه همه فکر میکنن من مشکلی ندارم یا من دوستای زیادی دارم...

انقدر دوستوفکو فامیل دارم که نگو ولی یکیشونم به درد نمیخوره...

نصفشونو که ترجیحا داخل آدم حساب نمیکنم...اون نصف دیگم واسه سیاهی لشکر بد نیستن...

پدر جانم که قربونش برم فقط میخوان افسار بنده تو دستش باشه ودیگر هیچ...مادر گرامیم که دستشون درد نکنه حداقل اجازه میدن از دستپختشون بخورم که نمیرم...اونم چون میدونه غذا آماده نباشه بمیرمم نمیرم درست کنم...بی خیال سردردم داره بدتر میشه...........فعلا برم یه 4تا قرص بخورم ببینم اثر میکنه یانه...

 


سه شنبه نوزدهم آبان 1388 |

 

 

کاش کی می دونستی که چقدر این روز براَم سخت بود... منی که چند شبه توتاریکی ِ شب و تنهایی ِاتاقم با کابوس و داد و سر درد می پرم از خواب و با نگرانی می بینم که بغض تا گلوم بالا اومده و بعد یاد ِ چیز هایی می افتم که مسلماً نباید بیفتم... و بعد اس ام اس می زنم به دوستم َ که این وقتا خیلی خیلی مهربون می شه و هیچ هم از این که ساعت سه بیدارش می کنم ناراحت نمی شه و اونقدر با من اس ام اس بازی می کنه که کم کم خوابَم می بره و اون هم نمی دونم از کجا اما خوب اینو می فهمه و می خوابه! اما صبح که بیدار می شم من یک دلتنگ ِ دل مرده ی احمقَم که دلم برای تو حسابی کوچیک شده... به خدا! اندازه ی ِ مورچه!! و خب می دونی؟ این خیلی نامردیه که من یک روزام این طوری خراب شه! و از اول ِ صبح اعصاب نداشته باشم! و همه ی اینارو هم دیگه به هیچ احدی نمیگم! و بی خیال ِ این شم که با توپ ِ پر از خونه زدم بیرون و وقتی صبح می شه بند و بساطمو جمع کنم و برم جایی که..... خب می دونی؟ هیچ کس منتظرَم نیست! کاشکی می دونستی که چقدر دیوونه شدم... اون وقت شاید حسابی از خودَت خجالت می کشیدی! بعله! دلَم می خواد همه چیزو سر ِ تو آوار کنم! این که من این شکلی دلتنگم فقط به خاطر ِ تو و اگر نمی دونستی بهتره که خوب از این به بعد حواستو جمع کنی و بدونی چقدردلم میخواد...

چقدر این روزا خستم...باورم نمیشه فرزاد مرده...همین دیشب بود که میگفتو میخندید...خوب میدونی اینم یه جورشه...اما باورش سخته...بیچاره شهرزاد..

میدونید؟به خودم میگم کاش من جای اون مرده بودم...منی که انگیزه ای واسه زندگی ندارم...

شبهام که کابوس مرگ میبینموخوب این خیلی بده...بده که خسته شدم...نمیدونم از چی ...

خوب واسه من خیلی سخته از کسی که دوسش دارم دور باشم وبدتر اینه که باید تمام احساسمو،شادیمو،ناراحتیمو وحتی گریه و لبخندمو از خانوادم پنهان کنم...

وتنها شادیه من اینه که تو بامنی....وبزرگترین ترس من اینه که یه روزی تو نباشی...بیخیال...

شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش،مارا برای سوزو گداز آفریده اند


دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

 

 


سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

 

هیچی

و مرا می فهمی... من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یك انسان است.
تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند.

 


دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

 

میدونم...

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش


این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش


میدونم كه خنده داره واسه تو گریه ی دردم


میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم


میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم


پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم


میدونم واست سواله كه چرا پیشت حقیرم


دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم


میدونی چرا همیشه من بدهكار تو میشم


وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم


میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم


تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم


چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی توی رگهام


میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام


میدونم یه روز می فهمی روزی كه دنیا رو گشتی


من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی

cartpostaleto.blogfa

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

احساس سوختن


جمعه هشتم آبان 1388 |

 

تو که میدونستی....

قصه ی عشق




ا
ولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم دلت از قصه ي من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
می دونم دوستم نداری مثه روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اونو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

 


کاری نکن دوباره مجنون شَم(محسن چاووشی)


کاری نکن دوباره مجبور شَم
از تو و دوست داشتن تو دور شَم

کاری نکن که عهد و پیمونمو
بشکنمو مثل تو مغرور شَم
بشکنمو مثل تو مغرور شَم

دروغ چرا ، من به تو وابسته ام
کور شَم اگه دروغ بگم ، کور شَم

بدون عزیزم نمیخوام یه لحظه
تو زندگیت وصله ی ناجور شَم
تو زندگیت وصله ی ناجور شَم

کاری کن عاشق بشَم و بخندم
کاری کن از غصّه و غم دور شَم

قسم به هر چی گفتم و شنیدی
دوست ندارم دوباره مجبور شَم
دوست ندارم دوباره مجبور شَم
..............................
کاری نکن دوباره مجبور شَم
از تو و دوست داشتن تو دور شَم

کاری نکن که عهد و پیمونمو
بشکنمو مثل تو مغرور شَم
بشکنمو مثل تو مغرور شَم

دروغ چرا ، من به تو وابسته ام
کور شَم اگه دروغ بگم ، کور شَم

بدون عزیزم نمیخوام یه لحظه
تو زندگیت وصله ی ناجور شَم
تو زندگیت وصله ی ناجور شَم

کاری کن عاشق بشَم و بخندم
کاری کن از غصّه و غم دور شَم

قسم به هر چی گفتم و شنیدی
دوست ندارم دوباره مجبور شَم
قسم به هر چی گفتم و شنیدی

قسم به هر چی گفتم و شنیدی
دوست ندارم دوباره مجبور شَم
دوست ندارم دوباره مجبور شَم

زخم زبون(محسن چاووشی)

من، با زخم زبونات رفیقم

مرهم بزار ،با حرفات ، رو زخم عمیقم


با توام که داری به گریه م می خندی

کاش میشد بیایی و به من دل ببندی


تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم

کار دل ، نباشی ، تمومه عزیزم

 

 

 

سنگ صبور

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
 
مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست




اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش




تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست


اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست




اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش




تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

 


چهارشنبه ششم آبان 1388 |

 

میخوام فراموش کنم اما....

Salam khobid
oooooh in tasvir ro mibini are Hamoon polie ke >>......
iadet miad

diroz raftam onja va jat khali 1 dele sir gerie kardam
 hala emrozam daram miram soraghe kochehe amma bi to
in ke chizi nist 3 shanbe ham mikham beram Hamoon jaie avali ke hamdigaro didim
yes ro Hamoon sandali ke to ba dostet neshaste bodi
 ۳shanbe 6:30
albate indafe zood miam

man motasefam be khatere tamame in majaraha vali to 1 mahe be man ...........
in neshoon mide ke............................................................
beharhal man mikham change konam hame chizo hame chiz man to in 1 maho 4 roz asfalt shodam
mifahmi
omidvaram darkam koni(baghat abad)
taze dahane chavooshi va yas asfalt shod akhe 1 mahe mostaghim inharo mizanam
montazeram khili ham montazeram
movazebe khodet bash\
naxvan


دوشنبه چهارم آبان 1388 |

 

خاطرات مرده

Parisa jan chand saate dige rah mioftam beram Tehran visa begiram age behem dadan ehtemalan dige nemiam vali age sader nakardan baz ham man az oon madrese miram ke nazdike shoma nabasham midoonam dige az man khoshet nemiad hagh dari chon man moshkelate ziadi ro barat ijad kardam

Vasat motaasefam babat va amot aslant rabti be to nadaran ama

Man hamash to in 1moaho 0000aslan be jodaeeimoon fekr nemikardam va aslant az inke az to door shodam narahat naboodam choon midonestam man doset daram pas hatman akhar ie roozi dobare miomaadam soraghet man faghat negarane in bodam ke to ba che kesaii saro kar dari{amoo va……} va azin babat khili narahat boodam

Hala to ham narahat nabash va beedoon hamishe va har vaght 1nafar be iadet dare nafas mikeshe Parisa az man delgir nabash man nemikhastam in etefaghat biofte

In ro ham bedon to avail va akharini baraie man

hamishe har vaght harja be iadetam

Movazebe khodet bash

Age naraftam khabaret mikonam

Man azat ie khaste daram va oon ine ke hamishe shad bashi shade shad

 kafshhaiam por az raftan ast


دوشنبه چهارم آبان 1388 |

 

این رسمش نبود...

نپرسیدم چرا رفتی

فقط گفتم بری ،کی برمی گردی

ولی رفتی و دیگه بر نگشتی

نترسیدم تو تنهایی

فقط ترسیدم از این که نیایی

دیگه شد باورم که بی وفایی

در عهد تمدن که نشانی ز وفا نیست

                     دیوانگی از ماست که دنبال وفاییم


دلم مي خواهد بهت بگم ، اين رسم عاشقي نبود
هق هق آخر صدات ، براي قلب من نبود
دلم مي خواد بهت بگم ، اين روزا بي قرارتم
حتي اگه مي بيني تو ، اينجوري سرد و ساكتم
دلم مي خواد بهت بگم ، چرا صدام نمي كني
مثل گذشته هاي دور حتي نگام نمي كني
دلم مي خواد بهت بگم نبض نفسهاي مني
حتي اگه نبينمت ، هميشه روياي مني
دلم مي خواد بهت بگم ، از اين زمونه خسته ام
دراي قلبمو واسه همه ، به جز تو بسته ام
دلم مي خواد بهت بگم ؛ ديگه ترانه ندارم
اگه تو از پيشم بري بدون تو كم مي يارم
دلم مي خواد بهت بگم نرو ، ترو  خدا بمون
اين همه بي قراري رو از توي چشم بخون
دلم مي خواد بهت بگم ، آره واست چشات كمم
خودت كه بهتر مي دوني ، شريك درد و ماتمم
دلم مي خواد بهت بگم كنار لحظه هام بمون
اين همه اشك و حسرت رو ، از روي دلتنگي بدون
دلم مي خواد بهت بگم ، اگه تو تنهام بذاري
بايد براي قبر من گلاي مريم بياري


چطور میتونی ساده دل بشکنی؟

آره با خود خودتم...نمیترسی یه روز دلتو ساده بشکنن؟

من که بهت گفته بودم دوسم نداری بهم بگو...اما حتی جرات گفتن حقیقتو نداشتی

وگذاشتی من خوب وابسته بشم..حالا اینجوری فهمیدم تو اونی نیستی

که فکر میکردم..آخه همیشه فکر میکردم تو بابقیه فرق داری...ولی نداری...

خیلی ممنون که حتی درست خدافظی نکردی..من ...هیچی...(آخرش)


یکشنبه سوم آبان 1388 |

 

....

هیچ وقت گریه نکن چون هیچ کس لیاقت اشکای تو رو نداره .

اون کسی هم که لیاقتش رو داره هرگز اشکتودرنمیاره

بی وفا عشق من به خدا اشک من


میمونه رو گونم تا بیای پیش من


رفتیو بعد تو چه زجری کشیدم


هنوزم تار موتو به یه دنیا نمیدم


تو رو به خاطراتمون تو منو بی خبر نزار


تو رو به اشک من قسم منو چشم به در نزار


باشه میرم از پیشت خداحافظ عشق من


ببخش روی نامه هام باز چکیده اشک من
دلت مردنی نبود خداحافظ عشق من


حالا که نموندی بگو ازم چی دیدی


چه ساده نشستی چه ساده پریدی


بغضمو وقت جدایی نگه داشتم به سختی


سخته با خاطراتمون با دل خون وداع کنم


وقت رفتنت نبود خداحافظ عشق من
دلت میشکنه یه روز میدونی قدر اشک من


سخت گفتنش ولی خداحافظ عشق من


یکشنبه سوم آبان 1388 |

 

.متولدین ماه‌های مختلف در عشق..


متولدین فروردین ماه :
به سوی من بیا
تا تو را حس كنم
و دنیا خواهد دید
داستانِ عشقی، سوزان را
كه شعله‌اش در قلب من خواهد بود؛
به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه‌ها و پرنسس‌ها سر می‌كند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.

متولدین اردیبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر
چهره بر افروخته‌ام را ببین و عشق را حس كن
به صدای نفس‌های من گوش كن
و بشنو ترانه عشق را؛
عاشقی بی قرار است و كمرو ولی پر شهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.

متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین كوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا كنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر كشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممكن نیست؛
بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر از رویاهای عاشقانه است.

متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در كنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه؛
دلی نازك و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.

متولدین مرداد ماه :
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گل‌های سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمی‌خوانند
آن گاه كه چشم می‌گشایم و میبینم
با تو نیستم؛
عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمی‌كند.

متولدین شهریور ماه :
شاید به نظر برسد كه عاشق نیستم
شاید به نظر برسد كه نمی‌توانم عاشق باشم
شاید به نظر برسد كه حتی نمی‌خواهم عاشق باشم
ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو
كه تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت؛
عشق او شعله‌ای كوچك ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.

متولدین مهر ماه :
با پر شورترین گفتارهای عاشقانه
با ماجراهای عاشقانه‌ای كه خواهیم داشت
با فداكاری هایم در راه عشق به تو
خواهی دید كه چگونه دوستت دارم؛
در امور عشقی ورزیده است و زندگی‌اش پر از ماجراهای عاشقانه است . . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.

متولدین آبان ماه :
در التهاب شنیدن ترانه گام‌های تو هستم
كه به سوی من می‌آیی
و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو را در كنار خود حس كنم
دوستت دارم؛
هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.

متولدین آذر ماه :
نجوایی از سوی تو
نگاهی كوتاه از تو
لبخندی شیرین بر لبان زیبایت
و من خود را غرق در عشق می یافتم؛
خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.

متولدین دی ماه :
روزها ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند
و شاید هیچ چیز عوض نشود
جز من
كه بیش از پیش عاشق گشته‌ام؛
شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.

متولدین بهمن ماه :
می‌خواهم آزاد زندگی كنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است كه همواره رو به آن خواهم داشت؛
عشق خود را دیر ابراز می‌كند و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می‌آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.

متولدین اسفند ماه :
من آنی نیستم
كه بی عشق زندگی را سر كنم
آن گاه كه در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را می‌گشایم
و عشق رویایی‌ام را در تو میبینم؛
در عشق بی نظیر است. جذاب و پر نشاط است. احساساتی و رویایی است

یکشنبه سوم آبان 1388 |

 

یادته؟؟؟؟

کی بود میگفت بیخیال نمیشم؟؟؟؟کی بود میگفت تورو به خاطر خودت دوست دارم؟

یادته میگفتی خیلی میخوامت...خیلی دوست دارم...کامنتاتم هنوز دارم....اینارو نمیگم که برگردی میگم که یادت بیاد چیا گفتیو حالا چیا میگی....

یادته خطو نشون کشیدیم ؟؟؟دیدی کم آوردی...من بردم...

خاطراتمون سخت از یاد میره...

ما اینهمه سختی کشیدیم که آخرش تو بذاری بری؟

که تو کم بیاری؟


یکشنبه سوم آبان 1388 |

 


The great pleasure of life is doing what people say you can not do
خوشي بزرگ زندگي آن است که کاري را انجام دهي که ديگران مي گويند قادر به انجام آن نخواهي بود..
When there is no trust, there is no love
وقتي که اعتماد نباشد عشق هم نيست


 

 

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

 

حجاب:
نامه
me&u
Hamoon

 

وحید
رضاامپر
عاشق نباش
نیما سلطان دلها
اروین (اس ام اس)
احسان(دلتنگی)
نوید(پسر مرده)
سکوت دل
وحید بهروز
شهسوارعشق
منو مسعود

 

علی شیطون
پویاومحسن
راحیل جون
غزل1374
محمد
بدمست
رضاآمپر
قهوه تلخ

 

RSS 2.0

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس